تبلیغات
کاش بودی...

روزت مبارك...

یکشنبه 14 خرداد 1391 08:04 ب.ظ

نویسنده : الهه

راحت نوشتیم بابا نان داد

بی آنكه بدانیم بابا برای  نان همه ی جوانیش رو داد

برای شادی روح همه ی باباهای دنیا كه دیگه هیچ وقت  پیش ما نیستن یه دسته گل به زیبایی سوره حمد بفرستید

 پدرم:

حضور آرامت مدت هاست کنارم نیست؛
اما یادت، مهمان همیشگی قلبم است ...

روزت مبارك...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 خرداد 1391 08:06 ب.ظ

بابا بیا...

یکشنبه 7 خرداد 1391 11:43 ب.ظ

نویسنده : الهه
بازنده گشتم در قمار
بودم گر از بازی كنار

در حیرت و اندیشه ام
از دست كار روزگار
خواهم تو را دیوانه وار
بابا بیا بابا بیا
**

بابا چه سخته زندگی
دور از تو وآغوش تو
بوی تو را دارد هنوز
این آخرین تنپوش تو
بهشتم بود رو دوش تو
بابا بیا بابا بیا
***

از یاد خود بردی مگر
سیما ی معصوم مرا
رفتی ولی جایت هنوز
خالی بود در این سرا
یاد آور این دردانه را
بابا بیا بابا بیا
****

بابا نمی دانی چه ها
از دوری تو می كشم
دستی دگر نمی كند
با گرمیش نوازشم
این گشته تنها خواهشم
بابا بیا بابا بیا
*****

بابا چه ها كردی كه من
تنها تو را خواهم ز جان
برگرد و شادم كن دگر
تا زنده ام پیشم بمان
قدر وفا ی من بدان
بابا بیا بابا بیا
******

ایكاش در خانه ما
روح تو بود و جسم تو
پیچیده افسوس این زمان
تنها طنین اسم تو
این بود راه و رسم تو ؟

بابا بیا بابا بیا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلتنگتم بابا...

سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 09:54 ب.ظ

نویسنده : الهه
این گریه های من از عشق نیست ...

این اشک ها از درد نیست ...

این ناله ها بوی پ.و.ل نمی دن !

این غصه ها از دوری هم نیست ...

این گریه های برای اوست که ...

هست اما لمس نمیشه !

این اشک ها برای دردی است ...

که مدتهاست قلبم را آزرده ...

این ناله ها بوی کمبود می دهند !

این غصه ها از نداشتن کسی است که ...

اینجاست اما نمی بیند چطور در این هیاهو ٬

در این روزگار سختی ...

با جمله ای می شکنم آرام ... بی صدا !

این گریه ها ...

این اشک ها ...

این ناله ها ...

این غصه ها ...

برای اوست ........

پدرم که هست اما لمس نمیشه !

سخت تر از این نمیشه ...


مرا در آغوش بکش پدر ... منم دخترت...چرا بی توجه از کنار بی قراری هایم می گذری؟ چون پرخاشگر و عصبی شده ام ... فکر نمی کنی شاید این رفتار از نداشتن توست ؟؟؟؟؟؟





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

شب جمعه

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 12:06 ب.ظ

نویسنده : الهه

چه میهمانان بی دردسری هستند اهل قبور

نه ظرفی را آلوده میكنن نه با حرفی دلی را آرزده

فقط قانعند به یك ذكر فاتحه در شب جمعه

یاد تمامی این عزیزان جاودانه باد

دوباره شب جمعه شد و دلتنگیه همیشگی به سراغم اومد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آب را گل نکنید

سه شنبه 1 فروردین 1391 11:43 ب.ظ

نویسنده : الهه

آب را گل نکنیم پدرم در خاک است

وقتی دیروز باران بارید

"آن مرد در باران آمد" را به یادم آورد

"آن مرد با نان آمد"

یادم آمد که دگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

 

پدر وقتی میرفت سقف این خانه ترک برمی داشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست

خاطر خاطره ها رخ بنمود

زندگی چرخش یک خاطره هست

خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد

پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود

و زمین کوچک نیست

 

دل ما تنگ و نفس سنگین است

کاش میشد که آموخت سفر نزدیک است

و کسی گفت به من

آب را گل نکنید

 

زندگی می گذرد

خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد

کاش یک فاتحه مهمان بهارش باشیم

 

پدرم عیدت مبارک "جای خالیت امروز در کنار سفره ی هفت سین خیلی احساس میشد"

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

روز تولد پدرم

پنجشنبه 4 اسفند 1390 11:40 ب.ظ

نویسنده : الهه

آمده ام باز دلتنگیهامو زمزمه کنم...

امید ماههای از دست رفته ام امید روزهای بی کسی ام

تولدت بی تو آغازی است برای عاشق تر ماندنم بی تو اما در دلم با تو بودن را جشن میگیرم و ساده می گویم تولدت مبارک...

و امروز...

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را...

به میهمانی گلهای باغ می آورد...

دلم برای پدر تنگ است...

برای مهربانی بی حدش...

دلم برای پدر تنگ است...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نبود پدر

پنجشنبه 6 بهمن 1390 09:25 ب.ظ

نویسنده : الهه

هنوز باور نکردم... ولی میتونم یتیم هارو درک کنم

نمی تونم احساسمو بگم

دنیا برام رنگ باخته

دیگه انگیزه ی هیچ کاری رو ندارم

همه چیزپوچ و بی معنیه

وقتی عزیز ترین آدم تو یه چشم به هم زدن از دست میره

وقتی تکیه گاهت پشتتو خالی میکنه

وقتی دیگه پاهات توان ایستادن ندارن و دیگه پدری هم نیست که کمکت کنه

وقتی مادرتو می بینی که ذره ذره داره آب میشه

وقتی دیگه دست پدر نیست که گاهی با گرمای دستای مهربونش نوازشت کنه

وقتی باید تمرین کنی تا دیگه بعضی کلمات و جملات رو فراموش کنی

وقتی میرسی خونه دیگه نباید بپرسی بابام کجاست؟

خیلی سخته...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 7 بهمن 1390 01:36 ب.ظ

دلتنگم

چهارشنبه 28 دی 1390 01:26 ق.ظ

نویسنده : الهه

رفتی حالا به کی بگم

خیلی دلم تنگه برات

میخوام یه بار ببینمت

 سر بزارم رو شونه هات

دوست داشتم با گلای سرخ 

میومدم به دیدنت

نه اینکه با رخت سیاه

چشمای سرخ ببینمت

گل و پرپر میکنم سر مزارت

تا ابد بارونیه چشمای یارت

رفتی و افسوس گل من

تو در دل خاک

از تو یادگاریه

چشمای نمناک

پاییز غریب و بی رحم

اون همه برگ مگه کم بود

گل من رو چرا چیدی؟

گل من دنیای من بود 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 دی 1390 01:32 ق.ظ

پدرم

پنجشنبه 22 دی 1390 07:17 ب.ظ

نویسنده : الهه

با چهره ی مهربانش

صفای وجودش

سنگینی سکوتش

نجابت غرورش

با زمزمه ی کلامش

در جذبه ی محراب

گستره ی وسیع جنت بود

و ما فقط پدر خواندیمش




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 دی 1390 07:20 ب.ظ

به یادتم

شنبه 17 دی 1390 12:20 ق.ظ

نویسنده : الهه

سلام بابای مهربونم

بابا جونم خواب از سرم پریده بغض راه گلومو بسته مامان خوابیده جای خلوتی میگردم تا این سکوتم به فریاد تبدیل شه میخوام از خدا شکایت کنم اخه چراااااااااااااااا؟؟؟ چرا من؟؟؟

یاد شبایی افتادم که از سرکار زنگ میزدی و میگفتی چکارا می کنید؟همیشه بهم میگفتی داروهای مامانت یادت نره حتما بهش بده چقدر مهربان بودی باباجونم

یاد اون شب لعنتی افتادم وقتی شمارو بردیم بیمارستان و دکترا ناامیدمون کردن ولی من هنوز امید داشتم و خدارو التماس میکردم وقتی پنجره ی کنار تختت باز بود و شمام میلرزیدی منم فوری پنجره رو بستم ولی خانم پرستار اومد و دوباره بازش کرد و دعوام کرد منم باصدای بلند گفتم مگه نمیبینی سردشه؟  ولی شما تو اون وضعیت گفتی سردم نیست

اخ کمرم شکست وقتی جواب ازمایشات ناامیدکننده بود و انتقالت دادن بیمارستان دیگر دیگه کم اوردم وقتی دیدم از دستم کاری بر نمیاد  اومدم حیاط بیمارستان و میخواستم تو اون سکوت تلخ فریاد بکشم و خدارو صدا کنم  چقدر نذر و نیاز کردم...

بابای مهربونم مطمئنم وقتی تو کما بودی صدامون رو میشنیدی هربار که باهات حرف میزذم و ازت جوابی نمیشنیدم گریه میکردم و التماست میکردم چشمات رو بازکنی اون موقع میدیدیم گوشه ی چشمات اشک الود میشد چقدر خوشحال میشدم و به همه میگفتم میشنوه بخدا میشنوه... بیاین ببینین...پس چرا مقاومت نکردی و رفتی باباجونم ...بخدا بوی تنتو الان حس میکنم میدونم منو الان میبینی ... باباجونم بابای مهربونم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

کم میارمت باباجونم دلم بدجور برات تنگ شده... اشکام نمیذاره کیبورد رو ببینم منو ببخش...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 17 دی 1390 12:45 ق.ظ

همه میگن تو رفتی

چهارشنبه 14 دی 1390 01:57 ب.ظ

نویسنده : الهه

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی

دروغه

چه جوری دلت میومد منو اینجوری ببینی

با ستاره ها چه نزدیک منو توی دوری ببینی

همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که

دروغه

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می مونم

بی تو اسمت بــابــاجان اینجا خیلی سوت و کوره

ولی خب عیبی نداره دل من خیلی صبوره

همه میگن که تو نیستی

همه میگن تو مردی

همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی...

دلم خیلی تنگه باباجونم...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

واژه ی پدر

سه شنبه 13 دی 1390 11:06 ب.ظ

نویسنده : الهه

پدرم هر وقت میگفت"درست میشود"...

تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!

آدم پیر میشود وقتی پدرش را صدا میزند اما جوابی نمیشنود...

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر...

بیایید قدر دان پدر و مادران خود باشیم...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 دی 1390 01:42 ب.ظ

چهار ماه تمام

دوشنبه 21 آذر 1390 09:18 ب.ظ

نویسنده : الهه

گاهی دلم تنگ می شود برای دوران دبستان که کوله پشتی به دست, چشمانم نگران امدنت بود, اما تو همیشه سر وقت می امدی

 پدرم الان سر ساعت دلتنگی با کوله پشتی غم در دست بیتاب دیدنت هستم سروقت بیا بابا

بابا جان چها ماه گذشت...

بی تو روزهایم رنگ شب به خود گرفته است تنهایی ام چه بی نهایت شده است به کجای این خراب اباد پناه ببرم که هنوز در گوشه این غمکده عطر دل انگیز نفس های پاک تو جاریست...

"خدایا چه سخت است در دل گریستن و به زبان هیچ نگفتن"




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 آذر 1390 09:29 ب.ظ

تولد امیرعلی

سه شنبه 8 آذر 1390 09:35 ب.ظ

نویسنده : الهه

بابایی سلام

امروز تولد امیرعلی بود نوه ی یکی یه دونت اگه بودی امروزو سنگ تموم میذاشتی دیروز و امروز و همه روز جای خالیت حس میشود

بابا جونم امیرعلی دیگه کم کم داره حرف میزنه تازگیا بابا میگه همون کلمه ای که تو عاشقش بودی و میخواستی به شما بگه افسوس و صدهزاران افسوس

قول میدم وقتی بزرگ شد از شما بهش بگم بگم که چقدر دوسش داشتی از دل بزرگ و مهربونت بگم و ...

میدونم که همیشه با مایی من حست میکنم  عکست الان روبه رومه و همون حس دلتنگی دوباره به سراغم امد

باباجونم هزارتا حرف نگفته تو دلم دارم  چند روزه که به خوابم نمیای و منو بیشتر این موضوع ناراحتم میکنه هروقت که به خوابم میای اونروز بهترین روزه من میشه

همیشه به یادتم بغض نمیذاره بیشتر برات بنویسم...

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 8 آذر 1390 09:46 ب.ظ

تماس تلفنی

یکشنبه 6 آذر 1390 12:15 ق.ظ

نویسنده : الهه

سلام بابا جونم

امروز مریم و امیرعلی اومده بودن خونمون عکس بزرگی رو که رو میز کامپیوترم گذاشتم رو دید و بوسید و کلی گریه کرد

ظهر رحمان امد و ناهار میخوردیم که دیدیم صدای زنگ موبایلت داره میاد همه یه لحظه خشکشون زد دیشب من بعد از سه ماه و نیم سیم کارتتو روشن کرده بودم یادم رفته یود خاموشش کنم گذاشته بودمش کشوی میزم

دویدم برداشتمش دیدم شماره نا اشناست دادم به رحمان تا جواب بده همین که الو گفت اونور خط گفت سلام پس کجایی؟ رحمان گفت شما؟ گفت داوودم دیگه رحمان گفت شما با کی کار دارید؟ دیدیم شمارو میگه بابا جونم

رحمانم قضیه رو گفت و دوستتم ناراحت و متاثر شد و گفت واقعا خبر نداشتم

برای یک لحظه چشمای هممون بارونی شد چقدر جایت خالیست بابای مهربانم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 2 1 2