تبلیغات
کاش بودی... - یادش بخیر

یادش بخیر

جمعه 4 آذر 1390 10:12 ب.ظ

نویسنده : الهه

سلام باباجونم

امروز صبح با صدای قیژقیژ پاروی اقا بزرگ بیدار شدم چشمامو باز که کردم یه لحظه فکر کردم سقف اتاق میخواد بیاد پایین دویدم حیاط دیدم اقابابا و پسرعمو دارن پشت بامو پارو میکنن گفتم نکنین اینکارو الان ایزوگام پاره میشه اخه مگه ایزوگامو پارو میکنن اخه اه

بیچاره اونا هم گفتن برف که زیاد بود ندیدیم ایزوگامه

بابایی اگه بودی یه قش قره قی به پا میکردی اون سرش ناپیدا

برگشتم تو اتاق مامان گفت بریم سرخاک زودی اماده شدیم اومدیم ارامگاه همیشگیت چند نفری به چشم  میخوردن اخه هوا امروز خیلی سرد و کولاک بود چند سنگ قبر اونور تر یه جوونی زیر خاک اروم گرفته بود که امروز چهلمش بود مامانش چه سوزناک ناله میکرد خدایش بیامرزد

یه اقایی اومد گفت قران بخونم قبول کردمو سوره ی جمعه رو خوند و رفت

تو راه سوار اتوبوس بودم یاد روزایی افتادم که چقدر برامون روزایه خوبی بودن با خودم گفتم بابایی که همیشه پرجنب و جوش بود و همیشه در حال حرف زدن ببین چه جوری الان زیر خاک سرد ساکت و ارام گرفته است

یاد شال و کلاهت افتادم که وقتی هوا سرد میشد میگفتی الهه اونارو دم دس بذار شب با خودم ببرم صبح که برمیگردم هوا سرد میشه بپوشمشون

یاد اونروزایی افتادم که وقتی شب برف می بارید و صبح هم از سر کار برمیگشتی اول از همه با مامان حیاط و پارو میکردید بعد صبحانه میخوردیم

اما امروز نه من نه مامان هیچ کدوممون حیاط رو پارو نکردیم بد عادتمون دادی بابای مهربونم

یعنی انقدر اذیتت کردیمو ازمون خسته شدی که یه مشت خاک سردو به ما ترجیح دادی یا بازی روزگار با ما بد بازی کرد؟

من همیشه بفکرتم چه کولاک بشه یا نه هر هفته میام مزارت بازم دلم گرفته کاش بودی و ارومم میکردی...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 4 آذر 1390 10:36 ب.ظ