تبلیغات
کاش بودی... - تماس تلفنی

تماس تلفنی

یکشنبه 6 آذر 1390 12:15 ق.ظ

نویسنده : الهه

سلام بابا جونم

امروز مریم و امیرعلی اومده بودن خونمون عکس بزرگی رو که رو میز کامپیوترم گذاشتم رو دید و بوسید و کلی گریه کرد

ظهر رحمان امد و ناهار میخوردیم که دیدیم صدای زنگ موبایلت داره میاد همه یه لحظه خشکشون زد دیشب من بعد از سه ماه و نیم سیم کارتتو روشن کرده بودم یادم رفته یود خاموشش کنم گذاشته بودمش کشوی میزم

دویدم برداشتمش دیدم شماره نا اشناست دادم به رحمان تا جواب بده همین که الو گفت اونور خط گفت سلام پس کجایی؟ رحمان گفت شما؟ گفت داوودم دیگه رحمان گفت شما با کی کار دارید؟ دیدیم شمارو میگه بابا جونم

رحمانم قضیه رو گفت و دوستتم ناراحت و متاثر شد و گفت واقعا خبر نداشتم

برای یک لحظه چشمای هممون بارونی شد چقدر جایت خالیست بابای مهربانم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -