تبلیغات
کاش بودی... - به یادتم

به یادتم

شنبه 17 دی 1390 12:20 ق.ظ

نویسنده : الهه

سلام بابای مهربونم

بابا جونم خواب از سرم پریده بغض راه گلومو بسته مامان خوابیده جای خلوتی میگردم تا این سکوتم به فریاد تبدیل شه میخوام از خدا شکایت کنم اخه چراااااااااااااااا؟؟؟ چرا من؟؟؟

یاد شبایی افتادم که از سرکار زنگ میزدی و میگفتی چکارا می کنید؟همیشه بهم میگفتی داروهای مامانت یادت نره حتما بهش بده چقدر مهربان بودی باباجونم

یاد اون شب لعنتی افتادم وقتی شمارو بردیم بیمارستان و دکترا ناامیدمون کردن ولی من هنوز امید داشتم و خدارو التماس میکردم وقتی پنجره ی کنار تختت باز بود و شمام میلرزیدی منم فوری پنجره رو بستم ولی خانم پرستار اومد و دوباره بازش کرد و دعوام کرد منم باصدای بلند گفتم مگه نمیبینی سردشه؟  ولی شما تو اون وضعیت گفتی سردم نیست

اخ کمرم شکست وقتی جواب ازمایشات ناامیدکننده بود و انتقالت دادن بیمارستان دیگر دیگه کم اوردم وقتی دیدم از دستم کاری بر نمیاد  اومدم حیاط بیمارستان و میخواستم تو اون سکوت تلخ فریاد بکشم و خدارو صدا کنم  چقدر نذر و نیاز کردم...

بابای مهربونم مطمئنم وقتی تو کما بودی صدامون رو میشنیدی هربار که باهات حرف میزذم و ازت جوابی نمیشنیدم گریه میکردم و التماست میکردم چشمات رو بازکنی اون موقع میدیدیم گوشه ی چشمات اشک الود میشد چقدر خوشحال میشدم و به همه میگفتم میشنوه بخدا میشنوه... بیاین ببینین...پس چرا مقاومت نکردی و رفتی باباجونم ...بخدا بوی تنتو الان حس میکنم میدونم منو الان میبینی ... باباجونم بابای مهربونم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

کم میارمت باباجونم دلم بدجور برات تنگ شده... اشکام نمیذاره کیبورد رو ببینم منو ببخش...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 17 دی 1390 12:45 ق.ظ